خرید بک لینک

مسجدی در همسایگی مشروب فروشی قرار داشت

و امام جماعت آن مسجد در خطبه هایش هر روز دعا می کرد:

"خداوندا زلزلهای بفرست تا این میخانه ویران شود ."

روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت

و میخانه ویران شد. صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت

و گفت: "تو دعا کردی میخانه من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی !"

امام جماعت گفت: "مگر دیوانه شدی،

مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانهات خراب شود !"

پس هر دو به نزد قاضی رفتند.

قاضی با شنیدن ماجرا گفت:

"در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد،

ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری ...!

برچسب: داستانک, نویسنده: دانیال محمودی تاريخ: دوشنبه 13 شهريور 1396 ساعت: 19:45

صفحه بندی